|
آذربایجان و تورک و فارسیجا شعرلری این وبلاگ در صدد اشاعه فرهنگ غنی ایرانی و آذری هست. و همچنین معرفی شعرهای شاعران ایران زمین است.
| ||
|
با عرض سلام خدمت شما تمامی دوستان عزیز و گرامی و تمامی کاربران اینترنتی و دوستان اینترنتی عزیزم با توجه به اینکه وبلاگ من در مورد شعرهای آذری و ترکی میباشد. بعضی از دوستان فارس نشین من که اکثرا از تهران و اصفهان و شیراز و اهواز و .... هستند با ایمیل های مکرری که ارسال کرده اند تغییری در مطالب وبلاگ قرار میدهیم با توجه به اینکه هدف اصلی وبلاگ فقط معرفی شعرهای آذری و ترکی بود از این به بعد هم فارسی و اذری و ترکی اضافه خواهد شد. و همچنین از شما دوستان گرامی دعوت میکنم تا شعرهای ارسالی خود را به تمامی زبان های ایرانی ( لری ، ترکی ، عربی ، فارسی ، بلوچی ، ترکمنی ، قشقایی ، کردی و ....) ایمیل داده و در وبلاگ نمایش دهیم. از شما متشکریم و هدف اصلی این وبلاگ همان شعرهای آذری وترکی میباشد که حدود 60 درصد مطالب این وبلاگ را شامل میشود و بقیه را یعنی حدود 40 درصد شعرهای فارسی واقوام ایرانی تشکیل خواهند داد. به امید شادی شما تمامی ایرانیان عزیز و گرامی از تمامی دوستانم متشکرم که ایمیل داده اند تا حالا و همچنین از تمامی عزیزانی که ایمیل داده اند و پیشنهاد و انتقاد کرده اند بسیار ممنونیم. این قول را هم بدهم که از عید نوروز به بعد احتمال نقد وبررسی شعرهای ایرانی و شاعران نو ایرانی را در این وبلاگ با همکاری ناشران و منتقدان شعرهای نو مطالبی را قرار خواهیم داد. منتظر پیشنهادات و انتقادات سازنده شما هستیم. ممنون از لطف شما یا علی مدد باتشکر مدیریت وبلاگ : دکتر ابراهیم آقازاده اصل
برچسبها: شعر ترکی, آذری, فارسی و ایرانی [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 8:56 PM ] [ ابراهیم اقازاده ]
دلـــم شکستی و جــانم هنـــوز چشم به راهت شبـــــی سیــاهم و در آرزوی طلعت مــــــــاهت در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگـــر قبـــول تـــو افتـــد فـــدای چشم سیــاهت زگـــرد راه بـــرون آ کـــه پیــــــــــر دست به دیوار به اشـــک و آه یتیمـــــان دویـــده بر ســـر راهت بیـــــا که این رمـــد چشم عـاشقان تـو ای شـاه نمـــی رمد مگـــر از تـــوتیای گـــرد سپـــــــاهت بیا که جـــز تـــو ســزوار ایـــن کلاه و کمر نیست تـــویی که ســـود کمـــربند کهکشان به کـلاهت جمــــال چـــون تو به چشم و نگــاه پاک توان دید به روی چــون منــی الحــق دریغ چشم و نگاهت بــــرو به کنـــج خـــــراباتت ای نـــــدیم گــــدایان تــو بختت آن نه که راهی بود به خلـــوت شاهت در انتظار تــــو می میـــــرم و در ایــــن دم آخــــر دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت اگر به بـــاغ تو گل بر دمیـــد و من به دل خــــاک اجـــازتی که ســـری بر کنـــم به جـــای گیاهت تنـــــور سینه ما را ای آسمـــان به حـــــذر باش که روی مــــاه سیــــه می کنــــد به دوده آهت کنــــون که مـــی دمد از مغـــرب آفتــــاب نیابت چـــه کوههای ســلاطین که می شود پر کاهت تــــویی که پشت و پنــــاه جهــــادیان خــــدای که سر جهــاد تــویی و خداست پشت و پناهت خــــدا وبال جــــوانی نهـــد به گـــردن پیـــــــری تو شهــــریار خمیـــــــدی به زیـــــر بار گنـــاهت شاعیر: شهریار
برچسبها: شعر ترکی, آذری, فارسی و ایرانی [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 2:53 PM ] [ ابراهیم اقازاده ]
خان ننه شهریار شهریار و شعرهای ترکی او گذشته از احساسات لطیفی که به دنیای شعر و احساسات و عواطف ارزانی داشته برای من یاد آورخاطرات تلخ وشیرین بسیاری است شهریار را ازشعرحیدربابایش شناختم شعری که اوج احساسات و عواطف انسانی را درقالب شعری ساده و خاطره گونه ازگذشته های دورشاعر و مربوط به سالها و دوران کودکی است یادم نمی رود روزی که شعرحیدربابا را درنواری که درباکو اجراشده بود و درآن ابتدا شاعر به صدای خودش شعرحیدربابا را می خواند و بعد ازآن خواننده باکو زینب خانلاروا قسمتهایی ازآن را با صدای زیبای خود همراه موسیقی آذری می خواند آن آلبوم به مناسبت سالروزتولد استاد ودرحالی تهیه شده بود که درایران خودمان بهایی که لازم بود به استاد داده نمی شد بیشتر کسانی که به طورمثال ازنسل جوان و نسل نوجوان آنزمان همانند من بودند کمترین اطلاعی از شعرها و مطالب استاد شهریار نداشتند و تمام اطلاعاتشان محدود بود به اینکه شهریاد شاعربزرگی است که دربعضی مناسبتهای خاص اشعاری را نیز باب طبع طیف خاصی ارائه داده و دربعضی مراسمات ازاوبرای بالابردن عیار همان مناسبات استفاده می شد. گوش دادن به اشعار شهریار به خصوص شعر حیدربابای شهریار در محفل خانواده با احساسات زیبای مادر و پدرم که با شنیدن هربیت و مصرع شعرحیرت واشیاق و احساسات بی بدیل آنان موجب کنجکاوی در احساس کردن شعری که برای اولین بار موجب اینهمه شورو احساسات و عواطف درپدرم گردیده بود چیزی که تاقبل ازآن بسیارکم شاهد آن بودیم (پدرمن ازآن مردهای قدیم است که احساساتشان را به ندرت درظاهرشان بروز می دهند) شد . هرگز یادم نمی رود که مدتی بعد شعر خان ننه شهریار با صدای خودش را بدست آوردم و با خوشحالی به خانه آوردم آنروز مادربزرگم (مادرپدرم ) نیز منزل ما بود چند روز یود که ناخوش احوال بود و دررختخوابی که مادرم درپذیرایی پهن کرده بود به استراحت می پرداخت . وقتی با عجله به خانه رسیدم مادربزرگم خوابیده بود ومن به اتاق رفتم و شعرشهریار را روشن کردم خان ننه هایاندا قالدین ..... شعرشهریار آنقدرزیبا بود که تمام هوش و حواسم را ازخود به در کند صدای شهریار را بلند کرده بودم وبه شعرزیبایش گوش می دادم تمام ذره ذره وجودم به شعرش و به احساس زیبایی که درحرف حرف کلماتش جاری میشد می پیوست و مرازخود بیخود می ساخت آنچنان محو صدای استاد و شعرش شده بودم که حواسم به این نبود که صدای استاد و شعرش را چنان بلند نباشد که مزاحم استراحت مادربزرگ مریضم شود وقتی شهریار می گفت : قوجاغیندا بیر یاتایدیم صدای گریه مادربزرگم مرا به خودم آورد درحالی که تمام پهنای صورتش پرازاشک بود گفت : نادیر بالام بو کیمدی ؟ (این کیه ؟) منهم که با دیدن اشکهای او منقلب شده بودم گفتم "خانیم بو شهریاردی" ... مادربزرگم سواد نداشت بنابراین ازبرنامه های رادیو وتلویزیونی که به جز به زبان فارسی هیچ برنامه ای نداشت هیچ دلخوشی نداشت تمام دلخوشی او محدود بود به چند نوار عاشیق و بعضی برنامه های رادیو که به صورت محدود به زبان ترکی بود فکر نمی کردم این شعرشهریار اینقدر موجب غلیان احساسات مادربزرگم شود مادربزرگم درحالی که هنوز هم سیل اشک گونه اش را می شست ادامه داد بالا منیم درمانیم بودی بو منیم داوامدی دا ( درمان من همینه این دوای منه ) ازمن خواهش کرد که یکبار دیگه این شعررو براش بازکنم تا دوباره گوش بدهد ومن وقتی منقلب تر شدم که فهمیدم مادربزرگم با شنیدن صدای شهریار و شعرش درحالی که بدلیل بیماری قادر به راه رفتن نبود برای اینکه راحتتر بشنود خودش را کشان کشان و با دستهای نحیف و رنجورش به دراتاق من رسانده بود آنروز وچند روز دیگری که مادربزرگم خانه ما بود چندین و چندبار شعرخان ننه شهریاردرخانه ما گوش داده می شد روحیه مادربزرگم هم بهتر وبهتر می شد تا روزی که با سلامتی به خانه خودش برگشت سالهای دیگر پس ازآن وتاروزی که مادربزرگم و نفس پرمهرومحبتش بالای سرمان بود هروقت که به خانه ما می آمد تنها خواسته ای که ازمن می کرد می گفت نادیر بالا او شهریاری سال من بیرده قولاغ آسیم ( نادرشهریاررو یه بار دیگه بذار من گوش بدم ) ازآن روزها سالها می گذرد و منهم دیگر مادربزرگی ندارم مادربزرگم سالها پیش ازدنیا رفت ومن هروقت شعرخان ننه شهریاررا گوش میدهم به یاد آنروز که اولین بار این شعرراگوش دادیم می افتم راستی مگر می شود اینهمه احساس لطیف و باشکوه را درقالب کلمات درآورد ؟
خان ننه ، هایاندا قالدین ( خان ننه ، کجا ماندی ) بئله باشیوا دولانیم ( الهی دور سرت بگردم ) نئجه من سنی ایتیردیم ! ( افسوس که ترا گم کردم ! ) دا سنین تایین تاپیلماز ( نظیر تو پیدا نمیشود ) *** سن اؤلن گون ، عمه گلدی ( وقتی تو مردی ، عمه آمد ) منی گه تدی آیری کنده ( مرا به ده آورد ) من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟ ( من بچه ، از کجا می فهمیدم ؟ ) باشیمی قاتیب اوشاقلار ( بچه ها سرم را گرم کردند ) نئچه گون من اوردا قالدیم ( چند روزی آنجا ماندم ) *** قاییدیب گلنده ، باخدیم ( وقتی برگشتم ، دیدم ) یئریوی ییغیشدیریبلار ( رختخوابت را جمع کرده اند ) نه اؤزون ، و نه یئرین وار ( نه خودت ، نه رختخوابت ، سرجایشان نیستند ) « هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم ( پرسیدم : خان ننه ام کو ؟ ) دئدیلر کی : خان ننه نی ( جواب دادند : خان ننه را ) آپاریبلا کربلایه ( به کربلا برده اند ) کی شفاسین اوردان آلسین ( تا شفایش را از آنجا بگیرد ) سفری اوزون سفردیر ( سفری دراز در پیش دارد ) بیرایکی ایل چکر گلینجه ( یکی دو سال طول می کشد تا برگردد ) *** نئجه آغلارام یانیخلی ( چنان گریه جگر سوز می کردم ) نئچه گون ائله چیغیردیم ( چند روزی فریاد کشیدم ) کی سه سیم ، سینم توتولدو ( که صدا و سینه ام گرفت ) *** او ، من اولماسام یانیندا ( وقتی من پیشش نباشم ، او ) اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز ( به هیچ کجا نمی تواند برود ) بو سفر نولوبدو ، من سیز ( چه شده که به این سفر ) اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟ ( خودش تنهائی گذاشته و رفته ) *** هامیدان آجیق ائده ر کن ( در حالی که از همه قهر بودم ) هامییا آجیقلی باخدیم ( به همه اخم کردم ) سونرا باشلادیم کی : منده ( بعد شروع کردم که : من هم ) گئدیره م اونون دالینجا ( به دنبال او می روم ) *** دئدیلر : سنین کی تئزدیر ( گفتند : سفر تو زود است ) امامین مزاری اوسته ( بر مزار امام ) اوشاغی آپارماق اولماز ( نمی توان بچه برد ) سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ ( تو قرآن را بخوان و تمامش کن ) سن اونی چیخینجا بلکی ( تا تو تمامش کنی ، شاید ) گله خان ننه سفردن ( خان ننه از سفر بازگردد ) *** ته له سیک روانلاماقدا ( با عجله در حال ازبرکردن ) اوخویوب قرآنی چیخدیم ( قرآن را خواندم و تمام کردم ) کی یازیم سنه : گل ایندی ( که برایت بنویسم : حالا برگرد ) داها چیخمیشام قرآنی ( دیگر قرآن را تمام کردم ) منه سوقت آل گلنده ( وقتی برمی گردی ، برایم سوغاتی بیاور ) آما هر کاغاذ یازاندا ( اما هر وقت که نامه می نوشتم ) آقامین گؤزو دولاردی ( چشمان پدرم از اشک پر می شد ) سنده کی گلیب چیخمادین ( تو هم که برنگشتی ) نئچه ایل بو اینتظارلا ( چند سال با این انتظار ) گونی ، هفته نی سایاردیم ( روز و هفته را می شمردم ) تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم ( تا به تدریج چشم باز کردم ) آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن ! ( فهمیدم که مرده ای ) *** بیله بیلمییه هنوزدا ( بفهمی و نفهمی هنوزهم ) اوره گیمده بیر ایتیک وار ( در دلم گمشده ای هست ) گؤزوم آختارار همیشه ( همیشه چشمانم او را جستجو میکنند ) نه یاماندی بو ایتیکلر ( چه سختند این گمشده ها ) *** خان ننه جانیم ، نولیدی ( خان ننه جانم ، چه می شد ) سنی بیرده من تاپایدیم ( دوباره تو را پیدا می کردم ) او آیاقلار اوسته ، بیرده ( دوباره روی آن پاها ) دؤشه نیب بیر آغلایایدیم ( می افتادم و گریه می کردم ) کی داها گئده نمییه یدین ( تا بلکه نمی توانستی بروی ) *** گئجه لر یاتاندا ، سن ده ( شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم ) منی قوینونا آلاردین ( مرا در آغوشت به خود می فشردی ) نئجه باغریوا باساردین ( از جان و دل به آغوشم می کشیدی ) قولون اوسته گاه سالاردین ( گاهی روی بازوهایت می انداختی ) *** آجی دونیانی آتارکن ( در حالی که دنیای تلخ را رها می کردیم ) ایکیمیز شیرین یاتاردیق ( دو تائی چه شیرین می خوابیدیم ) گئنه ده منی اؤپه ردین (همیشه مرا می بوسیدی ) هئچ منه آجیقلامازدین ( هیچ دعوایم نمی کردی ) *** ائله ایستیلیک او ایسته ک ( آن علاقه و دوست داشتن ) داها کیمسه ده اولورمو ؟ ( آیا در کس دیگر پیدا می شود ؟ ) اوره گیم دئییر کی : یوخ یوخ ( دل من می گوید : نه نه ) او ده رین صفالی ایسته ک ( آن علاقه عمیق با صفا ) منیم او عزیزلیغیم تک ( همانند دوران عزیزی من ) سنیله گئدیب ، توکندی ( همراه تو رفت و تمام شد ) *** خان ننه اؤزون دئییردین ( خان ننه خودت می گفتی ) کی : بهشت ده ، الله ( که : خدا در بهشت ) وئره جه ک نه ایستیور سن ( به تو هرچه می خواهی خواهد داد ) بو سؤزون یادیندا قالسین ( این حرفت را به خاطر داشته باش ) منه قولینی وئریبسه ن ( وعده اش را به من داده ای ) *** ائله بیر گونوم اولورسا ( اگر چنان روزی داشته باشم ) بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ ( می دانی از خدا چه می خواهم من ؟ ) سؤزیمه درست قولاق وئر : ( به حرفم خوب گوش کن ) سن ایله ن اوشاخلیق عهدین ( دوران کودکی را در کنار تو ) *** خان ننه آمان ، نولیدی ( خان ننه وای چه می شد ) بیر اوشاخلیغی تاپایدیم ( دوران کودکی را پیدا می کردم ) بیرده من سنه چاتایدیم ( دوباره به تو می رسیدم ) سنیلن قوجاقلاشایدیم ( دوباره بغلت می کردم ) سنیلن بیر آغلاشایدیم ( با تو می گریستم ) یئنیدن اوشاق اولورکن ( در حالی که دوباره کودکی می شدم ) قوجاغیندا بیر یاتایدیم ( در آغوشت می خوابیدم ) ائله بیر بهشت اولورسا ( اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد ) داها من اؤز الله هیمدان ( دیگر من از خدایم ) باشقا بیر شئی ایسته مزدیم ( چیز دیگری نمی خواستم ) برگرفته از وبلاگ : آذربایجان.http://anadilim.rozblog.com/
برچسبها: شعر ترکی, آذری, فارسی و ایرانی [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 5:57 PM ] [ ابراهیم اقازاده ]
آنا دیلیم سن شرفيم شوهره تيم سن عؤمور بويو حسر تيم سن دؤيوشلرده غيره تيم سن كيمدير سني دانا ديليم آنا ديليم-آناديليم **** يازانمادي اليم سني دوغراديلار ديليم سني قان آغلادئ ائليم سني!! بويانماسين قانا ديليم آناديليم-آناديليم **** سن ابدي واريم منيم دارگونومده ياريم منيم سينه م اوسته تاريم منيم قالدئ يانا-يانا ديليم!! آناديليم-آناديليم **** دولوخسانما گه لر سحر گؤزياشينئ سيلر سحر نور ساچينا الر سحر چيچك له نر آنا ،ديليم آناديليم-آناديليم **** دونيا بويويوكسه ك اوجا سوليماندان نوحدان قوجا گووه نيرم من دويونجا بو شوهره ته شانا، ديليم آناديليم-آناديليم ((دومان)) منبع: http://anadilim.rozblog.com/post18.php
برچسبها: شعر ترکی, آذری [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 5:55 PM ] [ ابراهیم اقازاده ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||